تبليغاتX
به هیچ عنوان

به هیچ عنوان

«در طول نوشتن‌های بی امان ، هر از گاهی قلم وامانده نشتی می‌دهد. نشتی های قلم را چه باید کرد؟ دور باید ریخت؟ نگاه باید داشت؟ یا هر از چندی خانه‌تکانی باید کرد و از شرش خلاص شد؟ این بهتر است. نشتی‌های قلم محصول بازیگوشیهای ذهن است. بازیگوشیهای ذهن را دست کم نباید گرفت.» منوچهر احترامی–ماهنامه گل آقا، شماره 151، صفحه 42
و اما نشتی‌های قلم من (هرچند که میان نشتِ من تا نشتِ استاد تفاوت از زمین تا آسمان است!):

راننده‌ای با وسیله‌ی نقلیه‌اش حرکت می‌کرد که دختری با او همسفر شد، وی را اغفال کرد و پولهایش را دزدید و چاقویی به کمرش زد و در رفت...
راننده در حالی که داشت در وسیله‌ی نقلیه‌اش جان می‌سپرد زیر لب خواند:
هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله        
با پشتِ خورده خنجر موندم تو این وسیله!
 ***
چند نفر با هم شریک شده ‌بودند و سی‌دی فلیمهای روی پرده را تکثیر می‌کردند، اسم خودشان را گذاشته بودند: برادران رایت!
***
منطق‌الطیر را ما نوشتیم، هواپیما را دیگران ساختند!
***
پدر همیشه می‌گوید: اینقدر لامپ را خاموش و روشن نکن! می‌سوزد.
ولی یک عمر است که چراغ چشمک‌زنِ چهارراه ‌نسوخته!
***
فرض کنیم خانمی در اتاق ِ محل کارش نشسته و درها بسته، که ناگهان ماموران حراست وارد اتاق می‌شوند و یک مرد عریان را در اتاق می‌بینند...
پرسش: خانم مذکور به ماموران حراست چه دروغی بگوید که آنها بی‌خیال شده، اتاق را ترک کنند؟
پاسخ: به آنها بگوید "ایشان تحصیلات حوزوی دارد ولی لباس نمی‌پوشد"!
***

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:29  توسط مهدی استاداحمد  | 

مشهد، ساختمان زیست خاور (عکس از محمود فرجامی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:8  توسط مهدی استاداحمد  | 

چین بازار تولید چفیه را هم از آن خود کرد.(آفتاب یزد)

بیاید هرچه هم از چین به اینجا
و بی‌رونق کند بازار ما را
ولی این یک قلم کالا ندارد
صفای دستمالِ یزدیِ ما...!

***

حداد عادل: فرم طرح اقتصادي را پر نکرده‏ام و اصلاً اين فرم را نديده‏ام.(رسالت)

آخر طرح تحول روشن است
یک وجب هم روی آشش روغن است
پر بکن این فرم را حداد جان
«کار نیکو کردن از پر کردن است»!
***

پس از خروس مازندرانی، یک خروس نیشابوری هم تخم‌گذاری کرد.(فارس‌نیوز)

جوانها ناامیدند از عروسی
و پیران رفته در لاک عبوسی
در این وضع ِ خفن حیرت ندارد
اگر هم تخم بگذارد خروسی
***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:20  توسط مهدی استاداحمد  | 

هنگام رویتِ ماه سربه‌هوا شدن عیب نیست!
*
ظلمتِ شب، رویتِ هلال ماه را تکذیب کرد...
*
هلال ماه بسکه دل‌نازک است از چشمهای مسلح می ترسد!
*
وقتی ماه تصویر خود را در دریا دید فهمید عید شده!
*
مسئله این است: استهلال یا استدلال؟
*
پس از یک ماه صبر وقتی  ماه را دید، پای ماهواره نشست!
*
برای ماهواره از کوبا پارازیت می فرستادند، برای ماه از ...!
***  
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:52  توسط مهدی استاداحمد  | 

 

یک بار دیگر نیز در میدان صادقیه برخورد گشت‌ارشاد به درگیری گشت مذکور با مردم محل انجامید.(خبر)

1- "میدان" جنگ!
شنیدم تازگی در صادقیه
شده برخورد با مردم رویه

پس از این جنگها باید بگویی
به جای صادقیه: قادسیه!
***
2- توفیق "اجباری"!
«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»

خدایا دستِ‌کم لطفی بکن تا
بیافتد خدمتم در گشت ارشاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:19  توسط مهدی استاداحمد  | 

(هرسال این روزها همان اضطراب و تنفر و غم ِ شب اول مهر ِ روزهای مدرسه را تجربه می‌کنم، اضطراب و تنفر و غمی که تا پایان سال تحصیلی ادامه داشت و ادامه دارد...! ده-یازده سال پیش، شب اول مهر، همین‌که غروب شد و حس مذکور به اوج خودش رسید این شعر را گفتم... از وقتی وبلاگ تاسیس کردم(!) هرسال وقتی از اول مهر  مدتی می‌گذشت یادم می‌افتاد که این شعر را در وبلاگ بگذارم و نمی‌گذاشتم اما امسال به موقع یادم افتاد!)

باز پاییز آمد و قلبم گرفت
مهر ِ ماهِ مهر رنگ غم گرفت

یادم آمد روزهای مدرسه
آب بابا باد باران یک‌دو‌سه

روزهایی که برای من نبود
مدرسه انگار جای من نبود

مدرسه بند و حصاری تنگ داشت
با پر و بالِ غرورم جنگ داشت

مدرسه جولانگَهِ اعداد بود
جایگاهِ ذبح ِ استعداد بود

نه! نه‌اینکه ذهن من ذوقی نداشت
کس به کشف شور من شوقی نداشت

گرچه قلبم سخت دانشخواه بود،
سینه‌ام همواره دانشگاه بود(!)،

دردِ چوبِ ناظم و اخم ِ مدیر
عاقبت کرد از گریزم ناگزیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:5  توسط مهدی استاداحمد  |